طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت یک :
امروز خسته تر از همیشه از کلاس طراحی بیرون اومدم .مسیر خونه رو پیاده میرم باخودم میگم :
_ کی حوصله ی مهمون داره
نه اینکه مهمون نواز نباشم نه .وقتی تو جمعی باشی که هیچکس تورو جز آدم حساب نکنه همون بهتر که نباشی.
صدای بوق ممتد رو می شنوم اول بی اهمیت بودم دوباره صدا بلند می شه این بار از کوره درمی رم، ماشین مدل بالایی می بینم که شیشه های دودی داره.
- ها چته با پول نمیشه شعور خرید ، یکم ادب داشته باش مزاحم دختر مردم نشو ،جاده بزرگه مگه کوری
شیشه ها رو پایین میاره پسری مو بور ، لب های کوچک، بینی متوسط ، صورت گرد به من می خنده عینک دودیشو رو برمی داره.
لب هامو به دندون می گیرم باخودم می گم:
_ کفنت کنن سارا ، حلواتو بخورم الهی ؛ وای سوتی دادم
لبخند الکی میزنم:
_ به به پسر عمه ماشین نو مبارک باشه می گفتید سوسکی مارمولکی چیزی قربونی کنیم
دوباره صدای خندش بلند می شه . باخودم می گم:
_ چقدر عقلش کمه نه به ننش که عین عقرب تلخ و همش نیش میزنه نه به پسرش
صداشو صاف می کنه:
_ میخوام برم خونتون مامان اونجاست بفرما بالا
باخودم می گم:
_خبر دارم عقرب خانم خونمون تشریف دارن
ولی به جای حرف دلم می گم:
_ عه خوب باشه
مجبور می شم سوار شم درراه خانه صحبتی نکردیم تااینکه رسیدیم در خانه، عقرب خانم نه منظورم عمه خانم بیرون بود تا منو دید اخم میکنه و جواب سلامم نمیده به سمت ماشین اومد و کنار گوشم یواش طوری که من بشنوم میگه:
_ نحسیت همه جا روباید پر کنه ؟ تازه ماشین خریده ،یه خرجی هم انداختی گردنمون برم بگم قربونی کنه
بغضمو قورت میدم سخته دوباره قورت می دم تا مبادا پدر ومادرم ببینند کار همیشگی منه.
نمیدونم این نفرت از چیه و از کجا جونه زده شاید می دونم و خودمو به ندونستن زدم.
به اتاق کوچکم می رم ، تختی در گوشه و چند کتاب آیینه کوچک تنها برای درست کردن مقنعه و شالم ازش استفاده میکنم وگرنه باقی روزا روش روسری میندازم تا خودمو نبینم تصویری درست از خودم ندارم گوشه ی اتاق تابلو بزرگ نقاشی گذاشتم نقاشی منظره می کشم تنها با نقاشی کشیدن آروم میشم اما به یک باره عصبانی می شم وسایلم رو رها میکنم روی زمین می شینم و گریه میکنم باخودم میگم:
_ درد من تمومی نداره
صدای موبایلم بلند می شه اشک هامو پاک می کنم و کلی سرفه میکنم تا دوستم متوجه ی گریه ی من نشه موفقم شدم استاد نقش بازی کردن شدم.
_ جونم هنگامه؟
_سارا جواب کنکور اومده بدو
نمی دونم چطور تلفن رو قطع کردم دستام می لرزید تپش قلب داشتم در رو از عمد قفل کردم و سایت چندبار بیرون می پرید بالاخره بعد از کلی جون کندن باز شد.
_ مامایی دولتی تهران
باخوشحالی از اتاق بیرون میام پام به لبه ی فرش می خوره و باافتخار می افتم صدای خنده ی بلند و زشت پسرخاله ی بزرگم که فکر می کنه گلوله ی نمکه بلند می شه.
_ انگشت شصتت نره تو چیشت خانم دکتر آینده. خیال بافیات جواب داد؟
قیافهمو رو جمع می کنم و براش شکلک در میارم.
_کوفت تو خونه زندگی نداری همش اینجا پلاسی ، تو از کجا میدونی جواب کنکور اومده؟
_ کلاغ ها گفتن منم اومدم از اعتماد به نفس قبل کنکورت بخندم
صدای زنانه درمیاره:
_ پزشکی حتما قبول میشم
بعد صداشو صاف میکنه:
_ههه اومدم بیام بخندم از اعتماد به نفس دکتریت بگو که با رتبت شارژ همراه اول میشه گرفت که گوشیم شارژ لازمه
از روی زمین بلند می شم زبونم رو براش دراز می کنم:
_ هههه خیال باطل قبول شدم به کوری چشم دشمنا
دهنش رو باز میکنه با تعجب می گه:
_ نه بابا جوجه اردک زشت ما قبول شده کجا؟
صاف وایمیسم دستم به کمرم میزنم و میگم:
_ مامایی تهران
صدای مامانم شنیده می شه:
_ماشالله دخترم خداروشکر شهر خودمونم قبول شده
بدون اینکه توجه به حرف پسر خالم کنم لبخندی به مامانم میزنم
صدای موبایلم بلند می شه به سمت موبایل می رم بادیدن اسم سبحان قیافم رو کمی درهم میکنم و سر تکون میدم .
_ ای بابا این چه سریشه بمیری الهی
جواب ندم زنگ نمیزنه
دوباره دوباره همین طور زنگ میزنه
_ آخه این سبحان چقدر پیله هستا نه به عمه نه به این وای گیر داده به من بدبخت
رو به موبایل می گم :
_ اصلا انقدر زنگ بزن که بمیری
صدای آیفون بلند می شه و بعد صدای مامانمو می شنوم که منو صدا می زنه :
_ سارا مامان بیا سبحان جان اومدن
نفس عمیق می کشم باعصبانیت میگم :
_ جواب تلفن نمیدی عین علف خودرو سبز میشه خدا نجاتم بده
بادیدن جعبه ی شیرینی از روی عصبانیت نفس عمیق می کشم .شوخی پسر خاله و پسرعمه ی من تمومی نداره، سبحان بالبخند و لحن مهربون همیشگیش به من نگاه می کنه.
_ به به سلام خانم دکتر خوبین؟
- سلام ممنونم
رو به پسرخالم می کنم و میگم:
_ نخود تو دهنت خیس نمیخوره؟
بدون هیچ حرف دیگه ای میرم تو اتاقم بعضی وقتا به خودم میگم :
- این بنده خدا چه گناهی داره که پاسوز مادرش میکنی
_ولی با جمله ی اینم بچه ی همینه سکوت میکنم
دفتر خاطرات بچگیمو که هیچ خاطره ی شیرینی ندارم باز میکنم.
با عروسک فیلی آبی رنگ بازی میکنم پسرعموم به بابا بزرگم میگه:
_ به سارا بگو عروسک رو بهم بده.
اما من عروسک رو دوست داشتم و محکم تر درآغوش گرفته بودم پسرعموم گریه می کرد پدربزرگم که توان دیدن اشک پسرعمویم رو نداشت از دستم کشید من کنار بخاری بودم و تنها هفت سالم بود بغض کردم قطره اشکی از گوشه چشم هام روی همون برگه ریخت.
دفترخاطراتمو می بندم اشک هامو پاک می کنم باخودم می گم:
_ مگه منم نوه ی تو نبودم چرا توان دیدن گریه ی اونو نداشتی ولی برات مهم نبود که من یه دفعه باصورت برم توبخاری؟
پوزخند میزنم و جلوی آیینه وایمیستم:
_ انقدر باهام خوب بودی که نمیدونستم تو بابا بزرگمی
کسی هست که پدربزرگ خودشو نشناسه؟..نوبره بخدا
پنجره ی اتاقمو باز می کنم هوا ابریه چشم هامو می بندم تا باد، صورتم رو نوازش کنه با صدای داد همسایه شش متر بالا می پرم فوش آبداری نثارش میکنم، به خونمون نگاه میکنم خونه ای بزرگ با حیاط بزرگتر که دور تا دورش درخته استخر بزرگی که وسط حیاط خودنمایی می کنه و هیچ وقت شنا نرفتم آهی می کشم و میگم:
_ کاش منم خوشگل بودم چی میشد
خدا
با شنیدن صدای خداحافظی شون سریع پنجره رو می بندم سبحان گور به گوری به پنجره اتاقم نگاه می کنه سریع خودمو قائم می کنم بعد از رفتنشون از اتاق بیرون میام مامان به صورتش سیلی می زنه و لبش رو گاز می گیره .
_ عه عه عه زشت بود مامان رفتی نیومدی
روی مبل می شینم و سیبی گاز می زنم:
- بیخیال مامان ، حوصله ی خودمم ندارم این کارو زندگی نداره همش خونه ی ما میاد
مامان شونه ای بالا میندازه:
_ چی بگم والا
کانال تلویزیون رو بالا پایین میکنم می بینم فیلم نداره به اتاقم می رم.
سرم درد می کنه جلوی آیینه وایمیستم مدت ها بود که به خودم نگاه نکردم کمی دقت میکنم چشم قهوه ای ابرو کمانی، لب متوسط ، موهام صاف تا کمرم میومد خودم دلم میخواست کوتاش کنم بابام نمیزاشت با عصبانیت روسری روی آیینه میندازم و روی تخت میشینم یاد خاطره بچگیم می افتم بچه که بودم عکسمو با ذوق پیش عمم بردم .
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا تو روند داستان گره ها باز میشه و حقایق واقعی بر ملا میشه
۵ روز پیشسادات.۸۲
1رمان جالبی به نظر میاد، مشتاقانه پیش به سوی پارت بعدی
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاهتون🥰
۷ روز پیشFatii
0گناه داره که انقدر باهاش بدرفتاری می کنن کنجکاوم بدونم چرا
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره واقعا🥲
۱ هفته پیشSaya
0عمه ی سارا یه سور به مادر فولادزره زده با اون تیپیکالی که واسش در نظر گرفتی 😂 با وجود این که شروعش چندان غیر کلیشه ای نیست ولی امیدوارم داستان در ادامه جالب تر بشه 😉
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
😂😂
۱ هفته پیشمهسا.م
0الهی..مشخصه چقدر از تیکه و کنایه های فامیل عصبی و خسته ست:)
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا 🥲
۱ هفته پیشحنا
0پسرعمه چه افاده الکی میاد از الان مشخصه چه شخصیتی داره
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا
۱ هفته پیشنگار.م
0یعنی روی صورتش جای سوختگی داره؟ که گفت با صورت رفتم تو بخاری!
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
نه میگه طوری از دستش گرفته که نزدیک بوده با صورت بره تو بخاری
۱ هفته پیشمهدیه
0با این طرز رفتار منم از پسر عمه و عمه خوشم نیومد وایب بدی دارن
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاهتون
۱ هفته پیشح. منتظری
0طفلی سارا🥺 به نظر جوجه اردک رشت بذاره تبدیل به قو بشه😌
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
شاید قربون نگاهت🥰
۱ هفته پیشمهتاب جهانفر
0کنجکاو شدم بدونم چرا عمه باهاش لجه🤔
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاهت
۱ هفته پیشسوگند عزیزی
0بیچاره سارا دلم برایش سوخت.. ولی وقتی درمورد اخلاق عمه خوندم تازه فهمیدم چرا این عکس رو برای شخصیتش انتخاب کردی.. واقعا گزینه خوبی بود😂👌
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاهت آره شبیه شخصیته بود🤣🤣
۱ هفته پیشسمانه حسینی
1عاشق سارا شدم و و غرغر کردن هاش خیلی خوب بود تا اینجا عزیزمم♥️👏🏻
۲ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاهت خوشحالم خوشتون اومده🌼🌻
۲ هفته پیشعاطفهمیرزائی
1شروعش جوریه که آدم به این فکر میفته سارا کیه؟ چرا مورد نفرت عمه قرار گرفته. لحن محاوره و فعل مضارع انتخاب نویسنده بوده بریم جلو بخونیم
۲ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
قربون نگاه پر مهرتون🥰
۲ هفته پیشرها اصغری
0شاید سارا اصلا بچهی این خانواده نیست که عمه ش اینطور باهاش بده.
۲ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
شاید آره شایدم نه
۲ هفته پیشآیناز
0امان از عمه های بد پسرعمشم که دیگه صاحب خونه شده😂
۲ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا همیشه اونجاست🤣
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ژیلو
0شروع رمانت مثل اینه که یهو بپری تو یه استخر. ب نظرم نیاز بیشتری به مقدمه چینی داشت شاید. و شاید هم توی ذهنت بود که یهو توی روند ماجرا رو مشخص کنی، موفق باشی دوست خوبم.